تبليغاتX
lovely note
lovely note

متن عاشقانه


...

یکشنبه یازدهم دی 1390  توسط زهرا  |

 

فراموشی؟

تلاش برای فراموش کردن کسی که دوستش داری درست مثل این است که بخواهی کسی را که تا به حال ندیده ای به خاطر بیاوری !!!!

یکشنبه یازدهم دی 1390  توسط زهرا  |

 

حضور موقت

سلام.خوبید؟

واقعا دلتنگ محیط دوستانه ی بلاگهاتون شده بودم!

۲۷بهمن عروسیمه!با علیرضا!

خواستم قبل عروسی بازم یکمی باهاتون باشم.

 

یکشنبه یازدهم دی 1390  توسط زهرا  |

 

خبر داغ

سلام دوستاي قديمي.همدلاي من توي تمام غم ها و غصه هام.

خيلي دلم براتون تنگ شده بود!

امروز با يه خبر اومدم تا همتونو غافلگير کنم.

يه خبري که هنوز خودمم باورم نميشه!!!!!!!!!!!!!!!!

من اين هفته عقد ميکنم!

نه نه نه!اشتباه نکن!

با پوريا نه!

پوريا ديگه مال زهرا نيست!و بلعکس منم ديگه مال اون نيستم!!!!!!!!!!!

باورتون ميشه زهرا بدون پوريا؟؟؟؟؟؟؟؟

حتما الان داري بهم ميخندي؟ميگي پس اون عشقي که ازش دم ميزدي کوش؟کجاست زهراي مجنون؟

ولي منو فقط اونايي درک ميکنن که ماجراي واقعي و کامل رو ميدونن?مثل داداش ميثم?سمانه جون و...!

اسمش عليرضاس!۲۷سالشه!مهندس عمرانه و...!

ولي...!دروغه اگه بگم ديگه پوريا رو دوست ندارم!!!!!!کاملا دروغه محض!

 

چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390  توسط زهرا  |

 

...

آقا یا خانمی که توی نظرات نامتون ای بی سیه.من از شما نه آی دی دارم و نه بلاگ و نه...پس چه جوری جواب سوالاتون رو بدم؟اگر بازهم مشتاق به گرفتن جواب سوالاتون هستید آی دی یا... برام بذارید.ممنون

پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390  توسط زهرا  |

 

آخرین حرف زهرا

سلام

من دیگه چیزی ندارم که توی این بلاگ بنویسم!چون دیگه پوریام نمیخوندش!

پوریام بلاگ منو دوست نداشت!

دوست نداشت درباره اش بنویسم!

دوست نداشت عشقم رو جار بزنم!

اصلا پوریا عشق زهراش رو نمیخواست!

ولی زهراش براش میمرد و میمیره!

مرسی که همیشه به نوشته هام نظر دادین۰

خداحافظ تا  همیشه!

 

سه شنبه سوم اسفند 1389  توسط زهرا  |

 

از دست عشق پوریا!

کمممممممممممممممممممممممممممممممکم کنید!

یکی بگه من چیکار کنم؟نمیتونم بدون پوریای لعنتی زندگی کنم!

عشقش روانیم کرده!

 

جمعه بیست و نهم بهمن 1389  توسط زهرا  |

 

پوریای من...

می روم !

مبادا بدرقه ام کنی !

یا که به انتظار،چشمانت را به کوچه بدوزی....!

جامانده !

من رفتم

چمدانم را بردم

تو هم دلتنگی ات را بردار و در جیبت بگذار

بخدا که لیاقتش را ندارم !!!

جمعه بیست و نهم بهمن 1389  توسط زهرا  |

 

چشمهای تو

چیزیم نیست خرد و خمیرم فقط همین
کم مانده است بی تو بمیرم فقط همین
از هرچه هست و نیست گذشتم ولی هنوز
در عمق چشمهای تو گیرم فقط همین

جمعه بیست و نهم بهمن 1389  توسط زهرا  |

 

بی خیالی طی کن

بی خیاله بی ارزشها بشو,احساساتت رو هم مثل بدنت عضلانی کن!!!

شنبه شانزدهم بهمن 1389  توسط زهرا  |

 

عزیزکم

*تمام حجم خیالم،از تو لبریز است*

جمعه پانزدهم بهمن 1389  توسط زهرا  |

 

می خندم آری میخندم

در تنهایی خود لحظه ها را برایت گریه کردم


در بی کسیم برای تو که همه کسم بودی گریه کردم


در حال خندیدن بودم که به یاد خنده های سرد و تلخت گریه کردم


در حین دویدن در کوچه های زندگی بودم که ناگاه به یاد لحظه هایی که بودی و اکنون نیستی ایستادم و آرام گریه کردم


ولی اکنون می خندم آری میخندم به تمام لحظه های بچگانه ای که به خاطرت اشک هایم را قربانی کردم

شنبه نهم بهمن 1389  توسط زهرا  |

 

سلام

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

من برگشتم

همتون خوبید؟

دلم براتون تنگ شده بود!

خیلی دوستون دارم.

شنبه نهم بهمن 1389  توسط زهرا  |

 

دالللللللللللللللللللللی

سلام بچه ها.ببخشید!چند وقتی بود که نبودم.اینترنتم قطع شده!

به زودی میام.

دوووووستون دارم!

سه شنبه بیست و یکم دی 1389  توسط زهرا  |

 

خدایم را دوست دارم

خدایم را دوست دارم

        در تمام عمر وفادارتر و امانتدارتر از او نیافتم

شاید به همین خاطر است

                 که عزیزترین کسانم را به او می سپارم

 خدای مهربان مواظب  تنها عشقم باش

چهارشنبه پانزدهم دی 1389  توسط زهرا  |

 

دلم برات تنگ شده!

چهارشنبه پانزدهم دی 1389  توسط زهرا  |

 

کسی را دوست دارم

کسی را دوست دارم همان کسي که شب و روز به يادش هستم و لحظات سرد


زندگيم را با گرماي عشق او ميگذرانم !

کسي را دوست دارم که ميدانم هيچگاه به او نخواهم رسيد و هيچگاه نمي توانم


دستانش را بفشارم !

يکي را دوست دارم ، بيشتر از هر کسي ، همان کسي که مرا اسير قلبش کرد !

يکي را دوست دارم ، که ميدانم او ديگر برايم يکي نيست ، او برايم يک دنياست !

يکي را براي هميشه دوست دارم ، کسي که هرگز باور نکرد عشق مرا ! کسي


که هرگز اشکهايم را نديد و نديد که چگونه از غم دوري و دلتنگي اش پريشانم !

يکي را تا ابد دوست دارم ، کسي که هيچگاه درد دلم را نفهميد و ندانست که


او در اين دنيا تنها کسي است که در قلبم نشسته است !

يکي را در قلب خويش عاشقانه دوست دارم ، کسي که نگاه عاشقانه ي مرا نديد


و لحظه اي که به او لبخند زدم نگاهش به سوي ديگري بود !

آري يکي را از ته دل صادقانه دوست دارم ، کسي که لحظه اي به پشت سرش


نگاه نکرد که من چگونه عاشقانه به دنبال او ميروم !

کسي را دوست دارم که براي من بهترين است ، از بي وفايي هايش که بگذرم



براي من عزيزترين است !

يکي را دوست دارم ولي او هرگز اين دوست داشتن را باور نکرد ! نمي داند که


چقدر دوستش دارم ، نمي فهمد که او تمام زندگي ام است !

يکي را با همين قلب شکسته ام ، با تمام احساساتم ، بي بهانه دوست دارم !


کسي که با وجود اينکه قلبم را شکست ، اما هنوز هم در اين قلب شکسته ام جا


دارد !

يکي را بيشتر از همه کس دوست دارم ، کسي که حتي مرا کمتر از هر کسي


نيز دوست نمي دارد !

يکي را دوست دارم با اينکه اين دوست داشتن ديوانگيست اما .......... من


ديوانه وار تنها او را دوست دارم !

 

کاش يه روزي بفهمي که چقدر دوستت دارم

چهارشنبه پانزدهم دی 1389  توسط زهرا  |

 

شرط عشق

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و در بیمارستان بستری شد.نامزد وی به عیادتش رفت و درمیان صحبت هایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت وآبله تمام صورتش را پوشاند. مردجوان عصا زنان به عیادت نامزدش رفت و از درد چشمش می نالید. روز عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آن را ازشکل انداخته و شوهر هم کورشده بود. مردم می گفتند چه خوب عروس نا زیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت. مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند.

مردگفت : من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم.

چهارشنبه پانزدهم دی 1389  توسط زهرا  |

 

عشق پوریا

تورو خدا دعا کنید عشق پوریام رو فراموش کنم!

خدایا من چه گناهی کرده بودم که...

خدایا ماجرا رو یه سره کن!

دیگه طاقت ندارم!

پوریا کم آوردم!

یادته زهرات هیچوقت کم نمی آوردو همه چیز رو تحمل میکرد؟؟؟؟؟؟

زهرات شکست!

خورد شد!

به خدا با هیچ پسری دوست نیستم پوریا!

تنهای تنهام!

تنهای تنها...با یاد...

خدایا توان فراموشی رو به پوریا دادی!

به من چی؟

نمیدی؟

خدایا کمکم کن و قدرت بده تا واسه همیشه فراموشش کنم!

چهارشنبه هشتم دی 1389  توسط زهرا  |

 

ديگر به خوابم هم نيا .

رفتي ...
رفتي و كفش هاي دلت را نهيب زدي  ،
كه خيال آمدن هم به سرشان نزند ...
رفتي تا هميشه ي اين روزهاي خاكستري ،
گوشه اي از دلم ،
محض لحظه اي دوباره داشتنت،
هي التماس شود و تو اما ...

 اصلا ً اما ندارد ديگر ، دارد ؟!!!

حالا هم هي وقت و بي وقت ،
توي خواب هاي من سرك مي كشي كه چه ؟!!!
كه بگويي " فعل " ها مقصرند ؛
صرف فعل " رفتن " مرا هم رفتني مي كند  ؟!!!

نه !!!
نه عزيز ِ اين دل ِ بي قرار ،
نه نامهربان ِ ناماندگار ،
نه ...

من نرفتم .
او نرفت .
آنها هم ...

همه ي صرف هاي فعل " رفتن "
براي من دوم شخص مفردند ...

رفتي
رفتي
رفتي

.
.
.

همين !!!

 

ديگر به خوابم هم نيا .

یکشنبه پنجم دی 1389  توسط زهرا  |

 

باور کن

باور کن
من از همان روز سرد پاییزی
که کفش هایت خواب رفتن به جایی دور را دیدند
فهمیده بودم
یکی از همان روزهای مانده ی در راه
خیال دوباره دیدنت را هم
باید به خواب ببرم ...

من اما نفهمیدم؛
چهلمین  روز پاییزی آن سال ِ پرعطش
چگونه مصادف شد با یلدای نداشتن تو ؟!

تو هرگز نفهمیدی ؛
این دست های ِ ناتوان ِ آن روزهای پرغبار
چگونه دلم را از زیر آوار آن همه خاطره ی زخمی
بیرون کشیدند تا نفس بکشد ...

ساده نبود

اما

من دلم را عادت دادم به نخواستنِ بی جهت ِ تو
وقتی نبودی و لبخند هایت را
درون مردمکان کسی می تاباندی
که من نبودم ...!!!

 

حالا هم ؛
عکس های دو نفره ی ِ پر لبخند ِ در آغوش ِ دیگری ات را
می خواهی به رخ لحظه های این دل ِ از کما برگشته بکــشی ؛ که چه ؟!

که باورم شود
تجرد روزهایت را
دلی دیگر مُهر تاهل زده است ؟!!

 

بیهوده می کوشی عزیزِ آن روزها ؛
من عادت  کرده ام ،
به نبودن دست های تو در دست های یخ زده ام.

من عادت کرده ام ،
به تجسم بودن دست های تو در دست های دیگــری.

من عادت کرده ام ...

حالا

بیا و باورکن ،
قطره های اشک
گوشه ی چشم های زل زده ام به عکس تان ،
در این یلدای دیگر نداشتنت ،
لبخند می زنند ...

و هنوز هم
شادمانی ات آرزوست !!!

هرچند ...

بگذریم !!!

یکشنبه پنجم دی 1389  توسط زهرا  |

 

روزهاي خوب باهم بودنمان گذشت ...

روزهاي خوب باهم بودنمان گذشت ...
روزهايي که با چند خاطره تلخ و شيرين به سر رسيد و
تنها يادگار از آن روزها يک قلب شکسته برجا ماند.
روزهاي شيرين عاشقي گذشت و امروز من تنهاي تنهايم ، گذشت
و اينک دلم هواي تو را کرده است...
دلم تنگ است براي آن لحظه هاي شيرين با هم بودنمان !
دلم براي گرفتن آن دستان مهربانت ، بوسه بر روي گونه زيبايت تنگ شده است...
کاش دوباره آن روزهاي شيرين عاشقي مان تکرار مي شد ، کاش دوباره
مي توانستم آن صدايي که شب و روز به من آرامش ميداد را بشنوم...
دلم براي آن خنده هاي قشنگت تنگ شده است عزيزم...
تو رفتي و تنها چند خاطره که هيچگاه نمي توانم فراموش کنم بر جا گذاشتي...
خاطره هايي که ياد آن اين دل عاشقم را مي سوزاند....
دلم بدجور براي تو تنگ است عزيزم....
برگرد! بيا تا فصه نيمه تمام عشق را با شيريني به پايان برسانيم...
برگرد تا قصه من و تو پايانش تلخ و غم انگيز نباشد!
دلم براي لحظه هاي ديدار با تو تنگ شده است...
چه عاشقانه دستانم را مي گرفتي و در کنارم قدم ميزدي ، چه
عاشقانه مرا در آغوش خود مي فشردي و به من مي گفتي که مرا دوست مي داري!
چرا رفتي از کنارم؟ تو رفتي و من تنهاي تنها در اين دنياي
بي محبت با چند خاطره تلخ مانده ام...
برگرد تا دوباره آن خاطره هاي شيرين با هم بودنمان تکرار شود....
دلم بدجور براي تو ، براي حرفهايت ، درد دلهايت ، صداي گريه هايت تنگ شده است..
عزيزم برگرد تا دوباره جان بگيرم و مني که اينک خسته از زندگي ام نفس بگيرم....
با آمدنت مرا دوباره زنده کن و احساس را در وجودم شعله ور کن
تا عاشقانه تر از هميشه از تو و آن عشق پاکت بنويسم...
عزيزم برگرد تا دوباره جان بگيرم
و مني که اينک خسته از زندگي ام نفس بگيرم....

 

یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389  توسط زهرا  |

 

غريبه

وقتي او آمد درهاي قلبم را به رويش گشودم
و همچون کودکي بي ريا و به دور از تزوير با آغوشي باز پذيرايش شدم
غريبه اي را که فرسنگ ها از من دور بود.
او قدم به دنيايم گذاشت اما با سنگدلي شاخه هاي درخت زندگي ام را شکست
بي آنکه حتي از نگاه مهربان باغبان شرم کند.
پروردگار مهربانم از آسمان نيلگونش نظاره گر بي وفايي هايش بود
و صداي شکسته شدن شاخه هايم را مي شنيد.
اما من و باغبان با محبتم حتي آفتاب و آب چشمه را به روي نا مهرباني هايش
نبستيم.
به اين اميد که هم رنگمان شود.
اما او از جنس ما نبود.
او همچون گردباد وزيد
شاخه هايم را شکست و شکوفه هايم را پراکند.
به اميد آنکه از ما فراتر رود.اما...
مثل همه طوفانها مثل همه گردبادهاي تلخ آمد.
تلخي کرد و رفت.
زمستان بود و من صداي قدم هايش را به روي برگهاي خشک
که دورتر و دورتر مي شد شنيدم.
او رفت.حالا من و همه نهال ها و بوته ها به اميد بهاري ديگر
مثل بهاران سال گذشته بار ديگر به اميد شکفتن دوباره
به انتظار نشسته ايم...
اما نه با او...
 

یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389  توسط زهرا  |

 

رسم زندگی

در زندگی کسانی ما را می رنجانند

 

که همیشه کوشیده ایم از ما نرنجند

یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389  توسط زهرا  |

 

به ياد تو شکستم

رفتيو خاطرهاي  تو نشسته تو خيالم        

 

بي تو من اسير دست ارزوهاي محالم

 

ياد من نبودي اما من به ياد تو شکستم

 

غير تو که دوري ازمن دل به هيچکسي نبستم

یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389  توسط زهرا  |

 

یکی کمکم کنه!

سلام سلام.خوبین؟بچه ها به جون پوریام هنگ کردم!

پوریا گیجم کرده!دور خودم دارم میچرخم!یه روز دوسم داره یه روز نداره!

یه روز دعوام میکنه یه روز...!

یکی کمکم کنه!آخر یه روز از دست پوریا من روانی میشم!

من هنوز نمیدونم تو دلش چه خبره!نمیدونم!!!!!!!!!!!!!

 

چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389  توسط زهرا  |

 

پوریا گفت...

سلام بچه ها.از این به بعد باید سعی کنم که مخاطب نوشته هام پوریا نباشه!

حالا حتما میگین چرا؟خوب باید بگم که خودش اینو خواست!گفت تو اون بلاگ...دیگه درباره ی من

ننویس!منم اطاعت امر کردم.سعی میکنم دیگه هیچی براش ننویسم.البته فقط سعی میکنم.

 

سه شنبه بیست و سوم آذر 1389  توسط زهرا  |

 

دروغ...!

 

دروغ بگو

باز هم دروغ بگو

قول می دهم

خودمـ یکـ تنه ! تمامش را باور  کنم

 

دوشنبه بیست و دوم آذر 1389  توسط زهرا  |

 

بوسه گاه تو...

بند بند وجودم را میـپرستم

چرا که بوسه گاه تو مقدس استـ ...

 

دوشنبه بیست و دوم آذر 1389  توسط زهرا  |

 

نگفته بودمت؟

نگفته بودمت ، نگذار آنقدر دلگیر شوم که

اشک بریزم ...

نگفته بودمت این چشمهایی که هی با تو حرف می زنند

همیشه ابری بوده اما باران کم دیده ...

این اشکها حرمت دارد رفیق نگذار برای ناسازگاری تو بریزمشان ...

نگفته بودمت برکه ام ، ماندگار برایت تا همیشه ...

نگفته بودمت من به آغوش کسی جز تو نخواهم تن داد .

نگفته بودمت ، من دلگیرم از این روزها ...

              دلگیر ترم نکن ...

     نگفته بودمت باران که می بارد 

    بی بهانه تر دوست می دارمت ...

نگفته بودمت بیا و بمان و این شبها را همیشه برایم ناز باش بگو ...

 نگفته بودم ،

فقط بگو ، گفتم یا نگفتم ... ؟!

دوشنبه بیست و دوم آذر 1389  توسط زهرا  |

 


طریق عقل بود ترک عاشقی،دانم*******ولی ز دست من این کار برنمی آید!
نه!نمیتونم بی نفسم زندگی کنم،اون همه کسمه!
میمیرم براش!

hasti_sheytoonak200x@yahoo.com

 

 

زهرا تنهام گذاشت رفت(روحش شاد)
قدمهای مصلوب
sentlove
ashkan joon
grayeye
هفت دقیقه مانده به صبح...!
یکی با دنیاش
طنز و خنده
"وبلاگ یک پسر بد!!!"
pesare jahanami
aghooshemarg
دفتری از خاطره ها
"نقاش ارغوانی "
غوغاي عشق در دفتر عشق
ایستگاه دوستی
دل نوشته های یک دیوانه
" ♥ ღ ♥ تــیک تــاک قــلــب "
"دل نوشته ها (مسعود)"
ღღhirkan Boyღღ
پسري از سرزمين سبز (پوري)
مهدیس
شیطون پسر (نخودی)
مهدی بذرافشان
وای که اینجا چه خبره
anty boy group
love
دختر آریایی
شعر عکس و مطالب خواندنی از دکتر شریعتی
DJ AKAM

 

 

 

 

RSS 2.0
Blog Skin

دانلود فيلم

سايت ساز رايگان

بهراد آنلاين

کليپ موبايل

دانلود فيلم

نرم افزار موبايل

قائم پرس

دانلود نرم افزار