باور کن من از همان روز سرد پاییزی که کفش هایت خواب رفتن به جایی دور را دیدند فهمیده بودم یکی از همان روزهای مانده ی در راه خیال دوباره دیدنت را هم باید به خواب ببرم ...
من اما نفهمیدم؛ چهلمین روز پاییزی آن سال ِ پرعطش چگونه مصادف شد با یلدای نداشتن تو ؟!
تو هرگز نفهمیدی ؛ این دست های ِ ناتوان ِ آن روزهای پرغبار چگونه دلم را از زیر آوار آن همه خاطره ی زخمی بیرون کشیدند تا نفس بکشد ...
ساده نبود
اما
من دلم را عادت دادم به نخواستنِ بی جهت ِ تو وقتی نبودی و لبخند هایت را درون مردمکان کسی می تاباندی که من نبودم ...!!!
حالا هم ؛ عکس های دو نفره ی ِ پر لبخند ِ در آغوش ِ دیگری ات را می خواهی به رخ لحظه های این دل ِ از کما برگشته بکــشی ؛ که چه ؟!
که باورم شود تجرد روزهایت را دلی دیگر مُهر تاهل زده است ؟!!
بیهوده می کوشی عزیزِ آن روزها ؛ من عادت کرده ام ، به نبودن دست های تو در دست های یخ زده ام.
من عادت کرده ام ، به تجسم بودن دست های تو در دست های دیگــری.
من عادت کرده ام ...
حالا
بیا و باورکن ، قطره های اشک گوشه ی چشم های زل زده ام به عکس تان ، در این یلدای دیگر نداشتنت ، لبخند می زنند ...
و هنوز هم شادمانی ات آرزوست !!!
هرچند ...
بگذریم !!! |